پایگاه فرهنگی مصباح الهدی

هیئت، هیئت داری، عزاداری...
آخرین نظرات
  • ۱۹ اسفند ۹۵، ۱۴:۲۱ - محسن
    عالی
  • ۰
  • ۰

مجید! بچه های هیئت روجمع کن مسجد؛ عصری جلسه است.
مجید«چشمی »گفت و از در مسجد رفت بیرون.می دانست وقتی حبیب بگوید جلسه هیئت است، حتماً یک اتفاقی افتاده.
تا عصر،به جز سهراب رضوی که معلوم نبود این چند هفته کجاست، مجید همه را خبر کرد.
پانزده –شانزده نفر می شدند بچه های هیئت .البته تعداد هیئتی ها خیلی زیاد بود؛ این پانزده –شانزده نفر، کارهای هیئت و مراسم را انجام می دادند.سعید،مصطفی و جلال، زودتر از همه آمدند؛ میثم و آرش هم طبق معمول آخرین نفرها بودند.آخر می بایست همیشه میثم دست آرش رابگیردتا بتواند بیاید.آرش سال ها قبل ، توی بدر چشم هایش را از دست داد ؛هر چند از حرف هایی که می زد، می شد فهمید چیزهایی می بیندکه...
حالا همه منتظر حبیب بودند که بیاید و جلسه ی مهم شان را شروع کند.هر کسی درباره موضوع جلسه حدسی می زد.
مصطفی گفت:به حتم حبیب آقا می خواد برنامه ی دعای کمیل رو تنظیم کنه، سه هفته است که مداح ثابت نداریم.
میثم گفت:شاید هم راجع به محل هیئت باشه .شاید حبیب آقا یه ساختمان گیر آورده که حسینیه اش کنیم و ...
صالح حرف میثم را برید وآمد چیزی بگوید که مجید با صدای بلند گفت:صلوات بفرست .
اللهم صل علی محمد وآل محمدو عجل فرجهم
حبیب از در حیاط وارد شد و یک راست آمد به طرف اتاق روبرویش که همه آن جا منتظرش بودند.با تک تک بچه ها دست داد؛آرش را هم بغل کرد و پیشانی اش را بوسید. خندید و گفت:چند بار بهت گفتم تو توی همون دانش گاه بمون و جبهه نرو!دیدی رفتی و چشم هایت به جای این که یه حوری ها بیفته،افتاد توی هور.
همه خندیدند، آرش هم .گفت: حبیب آقا!چشم دل باز کن که جان بینی ...مجید دوباره گفت:بلند صلوات بفرست .
اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم
با صلوات جمع، همه نشستند دورهم ؛حبیب هم کنارآرش! اول قرائت قرآن که طبق معمول می بایست صالح یک سوره ی کوثر بخواند. حبیب بارها قبل از جلسه ها روایت خوانده بود که قرائت سوره ی کوثر، برکت کار را زیاد می کند.
حبیب بی مقدمه رفت سراغ موضوع.
:چند روزه که منطقه خبرایی شده.بچه های کمیته تفحص توی کانالی که چند ماه پیش بهش رسیدن،یه تعداد شهید پیدا کردن که احتمال داره بچه های گردان خودمون اون جا باشن.
سهراب رضوی رو فرستادم که پی گیری کنه.خدا خیرش بده؛دو هفته ازش خبری نبود،حالا هم که برگشته، لام تا کام حرف نمی زنه.اصلاً معلوم نیست اون جا چه اتفاقی افتاده.حالا دارم پی گیر می کنم که با بچه های سپاه و کمیته تفحص برم منطقه. شاید از بچه ها خبری گیر بیارم.
اوایل جنگ بود که توی یک عملیات ، یک گردان گم شدو..
عطش،خسته گی،‌عطش، بی خبری، عطش، بدون هیچ امکاناتی و...عطش.
پچ پچ کردن ها شان شروع شد.هر چند نفر با هم صحبت می کردند.
:وای اگه بچه های گردان باشن...بیست سال بیشتره که خبری از شون نیست.
سلام بلندی گفت و برای بچه های دست تکان داد.نیامد طرف شان.خواست جلسه شان را به هم نزند.همه به احترامش ایستاده بودند. حبیب رفت به طرفش گرم سلام و علیک کرد ودست مش رحمان را بوسید.
نزدیک اذان بود. حبیب برگشت به طرف جمع وگفت:بچه ها سفارش نکنم بهتون،هوای مش رحمان رو داشته باشید.هوای همه ی خانواده ها رو ؛ نذارید به مادر شهدا سخت بگذره.به دلم خورده بچه های گردان بر می گردن پیش مون.
دوباره به همه شان دست داد؛پیشانی آرش را بوسید وخداحافظی کرد.همه التماس دعا می گفتند .آرش دوباره گفت: حبیب آقا!چشم دل باز کن که جان بینی...
حبیب رفت منطقه، دنبال خبری از بچه های گردان.روزهای اول چند بار تلفن کرد.هم خبر خوشحالی را داد و مژدگانی اش را دعای مادر شهدا گذاشت ،و هم یک شب جمعه را مشخص کرد که پیکر شهدا مهمان مسجد و هیئت هستند. از بچه ها خواست تمام تلاش شان را بکنند که مراسم در خور شأن شهدا باشد و خانواده هاشان از آن راضی باشند.
شب جمعه ای که حبیب گفته بود، خیلی زود رسید.
محل چراغانی بود.سرتاسر کوچه پرچم و بیرق بود.خانواده ی شهدا، همه توی مسجد بودند.صدای صالح بود که زیارت عاشورا می خواند. چهار تابوت روی دست اهالی محل و بچه های هیئت وارد حیاط مسجد شدند.
غوغایی بود.برای یک لحظه صدای حسین،حسین بچه هیئتی ها قطع نمی شد.
مش رحمان دیگر توان گریه کردن هم نداشت.گوشه ی حیاط مسجد از حال رفته بودو چند نفر،از جمله سعید و مصطفی داشتند بهش آب قند می خوراندند.
دو- سه ساعت بعد از آمدن شهدا و مراسم عزاداری، تابوت ها را بردند توی شبستان مسجد.حالا فقط بچه های هیئت بودند و شهدا.یک ساعتی می شد که بچه ها داشتند مناجات می کردند باشهداشان ؛ بچه های گردان شان. نزدیک نیمه شب ،چند نفر از بچه های ستاد معراج آمدند توی مسجد تا شهدا را تحویل بگیرند و ببرند معراج. بچه های هیئت خیلی ناراحت بودند که دارند رفقایشان را می برند.مجید رفت جلوی صفایی- یکی از بچه های ستاد معراج - و گفت:حاجی !شما بذار این شهدا تا صبح پیش مون باشن، من قول می دم فردا صبح هر چهار تا شون رو بیارم ستاد.
بنده ی خدا لبخندی ساخته گی روی لبش نشاند و گفت:نه برادر!شما همین سه تایی که ما بهتون دادیم، پس بدید که ببریم معراج ،چهارمی مال خودتون.باید تا صبح پرچم دور تابوت ها رو...
صالح خیز برداشت به طرف مجید . رو به صفایی گفت:حاجی!ما چهارتا شهید این جا داریم. صفایی دست و پای خودش را گم کرد.گفت: حتماً اشتباه شده؛ حتماًیکی از شهدای ... انگار اشتباه کرده بود.
:وای خدای من!مافقط سه تا شهید توی ستاد معراج داشتیم.مجید،صالح وچندتایی از بچه ها که نزدیک تر بودند و این حرف ها را می شنیدند،خیز برداشتند طرف تابوت های شهدا.
مجید،مصطفی و سعید را از روی یک تابوت کنار زدو با سرعت شروع کردبه کندن پلاستیک و پرچم رویش .مصطفی بهت زده فقط نگاهش می کرد.
: مجید،مگه دیوونه شدی ؟!
-چه کارمی کنی؟!
یک کم آن طرف تر،آرش که جایی را نمی دید و داشت زیر دست وپای بچه ها له می شد، خودش را به سختی از تابوت دور کرد و به دیوار مسجد دست گرفت و نشست.
به طرف سرو صدایی که توی مسجد راه افتاد بود، سرش را می چرخاند .
پلاستیک و پرچم روی دو تا از تابوت ها باز شده بود.
شهید اسمائیل حقانی - تولد 1348-شهادت 1363-جزیره مجنون -خیبر
شهید محمد جواد صلاح الدین – تولد 1343 – شهادت 1363- جزیره مجنون-خیبر .
بی شک سومی هم عباس روهرو بود؛پسر مش رحمان.
ناگهان صدای فریاد یکی از بچه ها به هوا رفت.
:ای وای ...بی چاره شدیم.
همه ی حواس ها به طرفش معطوف شد. همه نگاهش می کردند.میثم بود.روی تابوت سوم را باز کرده بودو درش را برداشته بود .همه داشتند مات و مبهوت به طرف میثم که داشت فریاد می زد و مشت های گره کرده اش را می کوبید توی سرش، و تابوت جلویش می رفتند.
آرش از آن طرف مسجد راه افتاده بود و با هر قدم که بر می داشت، چند بار عصایش را روی زمین جلوی پایش می زد.صدای گریه ی بچه ها مسیرش را مشخص می کرد که باید به کدام طرف برود.
:چی شده؟میثم تو رو خدا یک لحظه گریه نکن و بگو چی شده؟
کسی به حرف های آرش توجهی نمی کرد.یکی دست های میثم را گرفته بود که خودش را نزند.
:میثم این سرو صداها برای چیه ؟
حالا آرش هم داشت اشک می ریخت و گریه می کرد، نه این که از ماجرا خبر داشته باشد، از صدای ضجه ی بچه ها و گریه ی آن ها گریه اش گرفته بود.چند لحظه بعد که صدای هِق هِق گریه ها تمام شد،آرش دوباره گفت
:یکی به من بگه چی شده؟
- حبیب آقا ،آرش. حبیب آقا...
خبر پیدا شدن این سه تا شهید رو که داد ، هیچی. از فردا صبحش خودش راه افتاد توی کانال دنبال رسول. خطر ناک بود ، اما حبیب می رفت .
فقط یکی – دو تا از بچه ها حاضر شدند باهاش برن . یکی تخریب چی بود ، منم که ...
سهراب به این جای حرفش که رسید، زد زیر گریه .
سهراب سکوت چند هفته ای اش را شکسته بود و حالا داشت گریه می کرد .
توی این مدت با کسی صبحت نکرده بود ، مگر جواب سلامش را داده باشد. اصلا توی این مدت کسی نمی دیدش ، چه برسد به این که بخواهد با او حرف بزند .
میثم گفت : توچی سهراب . حبیب آقا چی شد؟
منم که بیست سال دنبال داداشم می گشتم و چشم انتظارش بودم. حبیب می گفت به مادرهای شهدا قول داده که دست خالی برنگردد .
چند روزی که توی منطقه بود، سرگرم کار بود .حتی توی همون کانال نماز شب می خوند وهمون جا مناجات می کرد .
صد بار بهش گفتم :حبیب آقا تو رو خدا نرو توی اون کانال، خطرناکه .
در جوابم فقط می خندید .می گفتم:حداقل شب ها نرو اون تو. خدای نکرده اگه به یکی از اون مین های لعنتی بخوری...
باز می خندید .
می خواند : چشم دل باز کن ، داداش سهراب .
منظورش را نمی فهمیدم. زورم هم بهش نمی رسید که مانعش شوم. سهراب اشک می ریخت و می گفت .
بقیه ی بچه هاهم اشک می ریختند . آرش هق هق گریه می کرد . نشسته بود و دست گذاشته بود روی کفن حبیب ؛ توی تابوت .
لکه های خون از کفن سفید، یک روپوش با گل های سرخ که حالا به قهوه ای می ماندند ، با زمینه ی سفید درست کرده بودند .
:همین چند روز پیش بود که حبیب جنازه رسول را پیدا کرد نه این که بگردد و پیدایش کند،نه.
بچه های کمیته تفحص جلویش را گرفتند که دیگر توی کانال نرود . اما حبیب آن قدر گریه کرد و التماس ،که اجازه دادند فقط یک دفعه ی دیگر برای آخرین بار، تنهایی برود توی کانال دنبال رسول .
حبیب هم شب را توی معراج کوچکی که خودمان برای نگه داری شهدای تفحص شده، درست کرده بودیم ،گذراند. تا صبح چند بار بهش سر زدم . یک سر نماز خواند و مناجات کرد . یک سر اشک ریخت و...
روز بعد که برای آخرین بار می رفت توی کانال، انگار می دانست رسول کجاست .یک راست رفت به طرف جایی که ...
دوباره زد زیر گریه. هق هق گریه می کرد .
دست آرش هنوز روی کفن حبیب بود .
همه اشک می ریختند کنارجنازه ی حبیب .
: رفت بالای سر رسول . اولین جایی که از زیر خاک بیرون زد ، سر رسول بود .
حبیب دست برد به طرف سرش که ...
دوباره گریه امانش را برید ، و امان همه ی بچه های هیئت را .
حبیب هم بر اثر موج انفجار و ترکش، پرت شد وسط کانال .
وقتی رفتیم سراغش، بدنش متلاشی شده بود .
حالا منظورش را فهمیدم که چی می گفت.وقتی
می رفت توی کانال بهم گفت : چشم دل باز کن...


منبع: http://shamim-eshgh.ir

  • مصباح الهدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">